پیرمردی (گاندی) با قطار در حال مسافرت بود...
به علت بی توجهی،یک لنگه از کفش های نو او،که به تازگی خریده بود از پنجره ی قطار بیرون افتاد.
مسافران دیگر برای پیرمرد تٱسف خوردند،ولی پیرمرد بلافاصله لنگه ی دیگر کفشش را هم به بیرون انداخت!
همه با تعجب به او نگاه کردند...اما او با لبخندی رضایت بخش گفت:یک لنگه کفش نو برایم بی مصرف است، ولی اگر کسی یک جفت کفش نو پیدا کند حتمٱ خیلی خوشحال خواهد شد.
نظرات شما عزیزان:
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)